حالم خيلى بده، دلم گرفته، اعصابم خورده، يه دل سير گريه مى خوام!!! چند روزى بود خيلى سر حال بودم. اما از امروز صبح...موضوعاتى كه به ظاهر بى اهميتن يه وقتايى باعث يه بحث و دعواهايى مى شه كه فكرشم نمى كنى. هر چى بيشتر سرش بحث مى كنى بيشتر اعصابت خورد مى شه چون به هيچ نتيجه اى نمى رسى. اين فكر و خيالا يه طرف، گلودرد و سرما خوردگى يه طرف! عصر زدم بيرون بلكه يه بادى به كله ام بخوره و يه كمى از اين فكر وخيالا رو با خودش ببره. ولى...خبرى شنيدم كه حالمو بدتر كرد. بد؟؟؟ نه! وحشتناك... به هم ريختن زندگی يه دوست عزيز و مهربون و گل. انقدر خاطرش برام عزيزه كه وقتى اين خبرو شنيدم بى اختيار گريه ام گرفت. هنوز گيجم. اصلا غصه هاى خودم يادم رفته. آخه چرا؟ چرا بايد زندگى با اين زن نازنين و دختر خوشگلش رو بفروشه به هوس؟ به دختر بازى؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟.........!!! پ.ن : اين بار نجومى ننوشتم، انقدر حالم بد بود كه حتى نجوم هم سر حالم نكرد! ولى خب پناه آوردم به نوشتن بلكه آرومم كنه.
+ نوشته شده در 86/11/23ساعت 21:12 توسط polaris |