تبليغاتX
آسمان بدون مرز - دیر گچین

در نوع خودش سفر جالبى بود... مى گن آدما رو تو سفر مى شه شناخت...حالا ديگه به اين حرف ايمان آوردم.

 

پنجشنبه ساعت 2:30 مطهرى قرار داشتيم، غير از دوستای من (كه من دعوتشون كردم) بقيه نزديك 3 بود كه اومدن! البته ماشين اين بار سر وقت اومد.

خلاصه با اين كه يه كمى منتظر شديم نزديك 3:30 بود كه راه افتاديم. اين بار اصلا مسيرو ياد نگرفتم، فقط ميدونم از سمت قمرود رفتيم. خيلى زودتر از اون چيزى كه فكر مى كرديم رسيديم، نزديك 5 بود كه رسيديم. البته يه خوبى داشت، فرصت داشتيم به اندازه كافى كاروانسرا رو بگرديم. اين كاروانسرا يكى از مجهزترين كاروانسراهاى ايران است.

خلاصه حسابى تمام جاهاى كاروانسرا رو گشتيم، البته نا گفته نماند كه از دست مريم كلى حرص خورديم چون اگه ولش مى كرديم مى خواست تو تمام جاهاى صعب العبور سرك بكشه!!! بعد از اينكه حسابى گشتيم چون تا غروب خيلى مونده بود رفتيم پياده روى تو كوير. نمى دونم چقدر راه رفتيم تا رسيديم به يه تقريبا رودخانه، بعد از يه سرى عكس گرفتن و دعوا سر يه مارمولك مرده! و بعد از اينكه پشه ها ازمون پذيرايى كردن، برگشتيم سمت كاروانسرا. يه اتاق كوچيك كه فقط با نور دوتا فانوس روشن مى شد بهمون دادن.

همين كه يه سر پناه داشتيم برامون خيلى خوب بود. بعد از اينكه كامل وسايل هامون رو آورديم و تو اتاق جا افتاديم مشغول شام شديم. از انواع كوكو گرفته تا قرمه سبزى!! در كل شام خوشمزه اى بود دست همگى درد نكنه (البته حتما همه مى دونن كه در اين مواقع آقايون زياد به خودشون سختى نمى دن براى شام آوردن!!!)

 بعد از شام رفتيم سراغ آموزش هاي اوليه رصد. (نا گفته نماند كه هوا ابرى بود)....رفتيم  روي بام كاروانسرا،يه كمى هوا صاف شده بود ولى بيشتر آسمون رو ابر گرفته بود. يه ساعتی رو بالا مشغول بوديم، ولى به خاطر بد بودن هوا زياد نتونستيم چيزی ببينيم.

برگشتيم تو اتاق، هميشه جاى فال حافظ دور آتيشه ولى اين بار تو اتاق رفتيم سراغ حافظ. بعد از اين كه همه يه بار فال گرفتن، رفتيم سراغ پانتوميم بازى، دو ساعتى مشغولمون كرد، پسرا يه گروه بودن و ما دخترا هم يه گروه، حسابى هيجان بچه ها تخليه شد از بس سر و صدا كردن. بعد از 2 ساعت بازى دوباره تصميم گرفتيم بريم بالا، هوا يه كم بهتر شده بود، دوباره مشغول رصد شديم. همون بالا، روی بام كاروانسرا آتش رو هم به پا كرديم همه دورش جمع شديم.2 دقيقه سكوت...چقدر لذت بخشه وقتي چشماتو ببندى و فقط به سوختن چوب گوش بدى!!! بعد از يه مدت كوتاهى كه هر كس توى دنياى خودش غرق شد يكى از بچه ها يه موضوعى رو مطرح كرد و تا خود صبح در موردش حرف زديم و بحث كرديم. براى خود من يكى از زيبا ترين بخش هاى سفر همين دور آتش نشستن بود. وقتى برگشتيم پائين همه تقريبا بيهوش بودن. ( البته دست دوستانى كه اجازه ندادن يك دقيقه بخوابيم ممنون!!) خواب كه به كار نبود همه نيمه بيدار نشسته بودن و هر كسى كه يه كم هنوز باطرى ذاشت حرف مى زد. با هر سختى بود صبحانه رو به راه كرديم. ( جاتون خالى نون و پنير و خيار و گوجه) بعد از صبحانه يه سرى عكس گرفتيم و نزديك ساعت 9 بود كه راه افتاديم سمت قم.

 

در كل سفر بدى نبود... باعث شد هم دوستاى جديد خوبى پيدا كنم و هم اينكه دوستاى قديمى رو هم خوب بشناسم! فقط كاش هوا صاف بود...

 

پ.ن : براى اطلاعات بيشتر در مورد كاروانسراى دير گچين به اين سايت سر بزنين

http://www.irandeserts.com/150.htm

 

 

+ نوشته شده در 87/01/24ساعت 14:59 توسط polaris |