من در بى تاريخ ترين زمان زيستن مى كنم و در كوچه پس كوچه هاى پر هياهوى زندگى به دنبال خويش مى گردم من تو را جستجو مى كنم بگو كجا بجويمت؟ آنجا كه كودكى متولد مى شود؟ آنجا كه رخت سياه بر تن مى كنند؟ آنجا كه گلى مى شكفد؟ آنجا كه آزادى به دار آويخته مى شود؟ آنجا كه قلم شكسته مى شود؟ و يا آنجا كه آسمان در دستان من است... آنجا كه ستاره ها آنچنان كه دورند، نزديكند... آنجا كه بالهاى فرشتگان براى عروج من بر شنها پهن شده است آرام قدم بر مى دارم و در تنهايى خويش از خويش مى گذرم در اين عصر معراج پولاد* من از عروج بى صداى حباب تنهاترم من از پرواز يك سنجاقك، از تنهايى يك بن بست تنهاترم و تنها سكوت كوير است كه مرا به خويش، به تو مى خواند آنجا كه فاصله من با تو به اندازه يك روياست آنجا كه مى گذرم از خويش براى بستن خيش بندگى بر گردنم آنجا كه شنها به نرمى يك نسيم از لطافت تو مى گويند آنجا كه به جز من، هستند آنهايى كه جان دادى و عاشقانه تر از من مى پرستند تو را و عاشقانه به انتظار ديدن جلوه اى از تو، طلوع را نظاره مى كنند كوير بيت المقدس من است و آسمانش تنها دليل عاشق بودنم و تنها دليل زيستنم . . . آنچنان كه تولد، مرگ، شكفتن، آزادى، قلم و خويشتنم دليل است... * : به باغ هم سفران/ سهراب سپهرى پ.ن : يكى از زيباترين نوشته هاى ويدا عزيزم...من كه لذت بردم!!!
+ نوشته شده در 86/12/10ساعت 14:59 توسط polaris |